پائیز فصلی که آرام آرام می آید.از اواخر شهریور نسیم خنکی برگونه هایت مینشیند،گاهی نم بارانی میزند،بوی خاکی بلند می شود و تر می کند خیالِ خامِ خاک گرفته مان را.
پائیز می آید،باران می بارد و سیلیِ جانانه ای بر خواب زدگیِ روحمان می زند.
آرام آرام برگهای درختان زرد و سرخ می شوند، هوایش مستت می کند و تو می توانی بر گونه ی سرخ درختان بوسه ای بزنی.
پائیز عاشق است.
صدای خش خش برگهایش تنها فریادِ عاشقانه ایست که دلت را ریش نمی کند،شاید هم پائیز حرفِ ساده ایست که سالها سکوت کرده و هرسال فقط می بارد،یا غمی پنهانی و دوست داشتنی.
سرخ استُ دوست داشتنی،وهم استُ خیال،جان استُ جانان،سقوطُ هبوط،دورانِ پیش از کمال،برگ ریزانش تناسخِ روحِ درخت است.
سرخیِ رگِ حیاتش انارهای ترک خورده است.
پائیز مقدمه ایست برای رویشِ تدریجیِ دوباره،به تو می آموزد که باید فرو ریزی،عریان شوی،خالی،تهی،تنها، تا فرصتِ رویشِ مجدد بیابی.
پائیز می آید که عاشقت کند،مست و بی خیال،آگاه و آرام،جایی میانِ خواب و بیداری[ پائیز می آید که مرا مبتلا کند.]
به اشتراک بگذارید




آخرین نظرات: