زنی که به جبر جغرافیایی، جایی در خاورمیانه به دنیا آمده است.
جبری که گاه،زنانگی ام را از من میگیرد.
گاه،زن بودن عزت است و گاه ،و البته کمی بیش از گاه،ذلت.
من یک زنم.
همان موجودی که دنیا به به دنبال زنانگی اوست.
انحنای بدن من هر موجود نری را به زانو در می آورد، و البته در خاورمیانه بیشتر.
بارها و بارها جنگیده ام برای حقوق بدیهی ام برای موهایم که مشتاقم در باد برقصد،و از همه مهمتربرای اندیشه ام که غوغایی به پا کرده است در من.
من یک نقاشم.
به رنگها پناه میبرم و سفیدی کاغذ
رنگی به جز سرخ در صفحه من نمیگنجد.
هرچه در ذهن من مب آید تصویری از سلاخیست.
سلاخی روح و اندیشه ام.
روحم را از آسمان می آویزند و جسمم را به تصرف خودشان در می آورند، و در نهایت جایی میان بودن و نبودن رهایم میکنند.
قابها تنگند،قلم در وصف اندیشه من نمیگنجد و رنگها پاسخگوی درون من نیستند.




آخرین نظرات: